Thursday, December 22, 2005


هواي بري سرد و نمور است.مه غليظ حسابي خودش را در دل تپه جا كرده و نه خبري از ماه هست نه مهتاب

هري نگهبان دروازه در را كه به رويتان ميگشايد زير لب ميگويد : شب خوبي رو براي مسافرت انتخاب نكردين جوونا
وبعد به سرعت به درون اتاق نگهباني پناه ميبرد تا بيشتر در اين شب سرد و مخوف معتل نماند
در خيابان تاريك و مرطوب شروع به راه رفتن ميكنيد...تنتان حسابي خسته و كوفته است و شهر بي نور خسته ترتان ميكند...خيابان نه فانوس دارد و نه چراغي...مردم هم از پشت شيشه ي پنجره هاشان با بدبيني نگاهتان ميكنند و بعد پرده هايشان را رها ميكنند تا شما را از اندك نوري كه از پنجره ها به بيرون ميتابيد محروم كنند
از پيچ خيابان منتهي به دروازه كه ميگذريد كم كم كافه ي بري در بربرتان ظاهر ميشود...تنها بنايي كه پرده هاي پنجره اش كنار نرفته
يك آن ميتر سيد كه وارد شويد و نگا هاي چپ چپ مشتري ها به استقبالتان بيايد فكر اينكه شب را در كنار مختصر آتشي به صبح برسانيد لحظه اي ازذهنتان ميگذرد
اما فكر آتش مطبوع درون شومينه و شراب معروف كافه راحتتان نميگذارد عاقبت در را باز ميكنيد...
وارد كه ميشويد...اميد به دلتان باز ميگردد كرماي كافه و صدا ي خنده و آواز دسته جمعي كافه نشين ها يكباره خاطرات آن شب تلخ را از يادتان ميزدايد...
و ناگهان مرد چاقي كه يك سيني پر از ليوان كثيف در دست داردبا صورتي سرخ و خپل جلويتان ظاهر ميشود...
نيشش را تا بنا گوش باز ميكند و لبخندش سر تا سر صورتش را مي پوشان
تند تند شروع به حرف زدن ميكند
"خوش امديد و صفا آورديد .البته به قول ما اهالي بري...با اينكه امشب برايم شبي عجيب است يك گروه مسافران جنوبي با قيافه هاي عجيب و غريب بعد هم الفهاي بيشه با آن ساز و برگشان...و آن تكاور اسكان جل بعد هم كه شما"
داد ميزند:آهاي ناب كجايي؟تو چطور باب؟
بعد رو به شما ميگويدهر وقت ميخاهيدشان نيستند ولي وقتي كار داري همينطور ميان دست و پايت وول ميخورند
و باز داد ميزند : ناب؟

وباز رو به شما ميگويد : اسبچه داريد؟ يا يك چيزي تو اين ما يه ها اگر داريد بگويم باب ببرتشان توي طويله آنجا بهشان بد نميگذرد"
باز داد ميزند كجايي باب؟
و بعد رو به شما ميگويد
ميدانم كه گشنه هستيد اگر چند دقيقه توي اتاق منتظر بمانيد يكي از اين جوانها را گير مياورم و بساط شام را بريتان راه مي اندازم...
سرش را ميخاراند و بعد سريع ذسته ي سيني در حال سقوط را ميگيردو نفس نفس زنان ميگويد : بايد ببخشيد اين جنوبي ها از شراب سير نمششوند و الان است كه داد و قالشان بلند شود...همين راهرو را تا ته برويد تا برسيد به اتاق رو به بيشه ... چند دقيقه ي ديگر شام حاضر است"
و بعد به طرف آشپزخانه ميدود اما ناگهان بر ميگردد و ميگويد
:
راستي يادم رفت بگويم من بارلي من باتر بار هستمصاحب اين كافه و مخلص شما...و اينجا هم كافه ي اسبچه راهوار خوش آمديد...